انسان از هر فرهنگ و هويتي كه باشد، فارغ از حواس آشناي زندگي روزمره يعني بساوايي، چشايي، بويايي، بينايي و شنوايي، دركي فراي اينها از ارتباط وآدمها دارد كه خيلي وقتها خودش را در ادبيات و شعر و هنر متجلي ميكند. اگر در شرايط يكسان، ارتباط يكساني شكل ميگرفت، ديگر اگر در ديدهي مجنون هم نشيني، جز آنچه را كه با چشم سر خود ميبيني، در جمال ليلي نخواهي يافت. گمانم بر اين است كه عشق، به عنوان محور هنر و ادبيات كه پرگار ادب و هنر به دور آن ميچرخد، نقطهي اوجي است بر اين ارتباط.
در اين نگاشته بر آنم كه تمركزم را بر روي ارتباط غيركلامي، خاصه در ادبيات قرار دهم كه تفاوت فرهنگي را هم برنميتابد و تو ميتواني اهل هر فرهنگ و زباني باشي و ارتباطي با ريگري برقرار كني كه لازمهاش كلام نيست.
در ادب پارسي، اشاره ، نماد و رمز همزاد شعر است و شعرا عنصر خيال شعرشان را روي همين رموز بنا ميكردند و چنين بود كه استدلاليون چوبينپاي را هم ياراي محاجه نبود. زيرا چنان كه سهروردي ميگويد:”فلا رد علي الرمز[1]“ . و مراد آن است كه در رمز و اشاره را، كسي با استدلال و عقلانيت نميتواند مردود بدارد.
در ميان قدما، از هر فرهنگ وتمدني نمادها و رموز جايگاه ويژهاي دارند داشته اند. چنان كه هندوان به هستي حقيقي وجود تحت نام آتما قائلند و عالم ظاهر يا مايا را مظهر آتما ميدانند. در فرهنگ اساطيري چين و حتي فرهنگهاي اروپايي، نمونههايي از اين دست بسيار است.
اما در فرهنگ ايراني خودمان، آنان كه در جريان اصلي علم و دين نبودند راه رمز و اشاره را برگزيدند. اهل تصوف را چنين منشي بود و اينان مطرودان از نظر علماي دين و عالمان غير ديني بودند. چنان كه حافظ ميگويد:
زاهد خلوت نشين از حال ما آگاه نيست
در حق ما هر چه گويد،جاي هيچ اكراه نيست
اين عناد زهد رسمي و تصوف حاشيه را ميتوان در داستان حلاج و ماجراي شبلي و جنيد ديد. و چه بسيارند نمونههاي از اين دست در ادب پارسي! اهل تصوف را عقيده بر اين بود كه حقيقت از راه تنزيل به مرتبهي مظهر ميرسد.
در فلاسفهي غرب، كانت خلاف اين نظر اهل تصوف ما را دارد. او ميگويد كه معرفت ما ، معرفت به پديدار يا «فنومن» است و هيچ راهي براي رسيدن به ذات معقول يا «نومن» نيست. در نظر او بحث رمز ونماد در هستي و رسيدن از ظاهر به باطن امور منتفي است. در عمده فلسفهي غرب و ديگراني چون دكارت و حتيتر هگل نيز چنين است و در نظر آنان انچه حقيقت دارد همين علم صيرورت ونمود است نه نماد.
بگذريم. حاشيه بيش از متن نشود كه حرف، سخن ديگري بود.
شعري از هوشنگ ابتهاج (سايه)، غزلسراي معاصر هست، كه بارقهي اين يادداشت را در ذهنم روشن كرد و موجب شد كه اين سرنخ معاصر را تا اشعارعهد ماضي در ذهنم دنبال كنم و نمونههايي را از اين دست بيابم.
تا اشارات نظر نامهرسان من و توست
فاش عالم نشود آنچه ميان من و توست (از سايه)
نمونههايي از حافظ:
در چند نمونه زير، حافظ به زبان نماد و اشاره تأكبد دارد و رمز وارگي را بخشي از تبادل معنا ميداند كه عام نيست و بين ارتباطگر و ارتباطگير خاصي روي ميدهد:
من اين حروف نوشتم چنان كه غير ندانست
توهم ز روي كرامت چنان بخوان كه تو داني
آن كس است اهل اشارت كه بشارت داند
نكتهها هست بسي، محرم اسرار كجاست
گر چه ميگفت كه زارت بكشم ميديدم كه نهانش نظري با من دلسوخته بود
چنان كرشمه ساقي دلم ز دست ببرد كه با كس دگرم نيست برگ گفت و شنيد
ياد باد آنكه چو چشمت به عتابم ميكشت معجز عيسويت در لب شكرخا بود
چشم جادوي تو خود عين سواد سحر است
ليكن اين هست كه اين نسخه سقيم افتادست
گفتم خراج مصر طلب ميكند لبت گفتا در اين معامله كمتر زيان كنند
( به نظر من ميآيد كه اين گقتم و گفتاها در شعر حافظ حاصل ارتباط كلامي نيست چنان كه مولانا ميگويد گفتگو آيين درويشي نبود. بل آنچه رخ ميدهد تنها تبادل معنا از طريق اشارات و نظر است. البته اين را من ميفهمم و ممكن است اساتيد فن، حقير را به دشنام بگيرند كه مگسي و عرصهي سيمرغ است و از اين صحبت ها كه جاي بحث دارد!)
تيري كه زدي بر دلم از غمزه خطا رفت تا باز چه انديشه كند راي صوابت
يا دونمونه ديگر كه گمانم از بيدل هستند:
به يك كرشمه كه در كار آسمان كردي هنوز ميپرد از شوق چشم كوكبها
فاني چو بر ابروي و لب يار نظر كرد از چشم خود انداخت اشارات و شفا را[2]
دو نمونه هم از سعدي عليهالرحمه بياورم، پر بدك نيست.:
بيا و گونهي زردم ببين و نقش بخوان كه گر حديث كنم قصهاي دراز آيد
دو چشم مست تو شهري به غمزهاي ببرند كرشمهي تو جهاني به يك نظر گيرند
دو نمونههم از ادبيات عرب بياورم كه از ديگر فرهنگها هم شاهد مثالي آورده باشم. شاعر اين اشعار را لا ادري!
تعطلت لغه الكلام و خاطبت عيناي في لغه الهوي عيناك
لم يبق فيالشوارع اليل مكان اتجول فيه اخذت عيناك كل مساحت اليل
در ادبيات لاتين و خاصه ادبيات انگليسي هم كم نيستند نمونههايي از اين دست كه خوب است از خانم الهيفر كه ادبيات انگليس خواندهاند مدد گرفت تا شاهد مثالي بر اين معنا را برايمان بياورند.
بعضيها مانند رنه گنون، فيلسوف هنر فرانسوي، اساسا زبان و كلمه را مظهر نماد ميدانند. اين حرف خيلي عامتر از آنچيزي است كه مراد اين نوشته است. كهنالگو[3]ي يونگ هم چيزي غير از رمزوارهاي جمعي نيست. اشراهاي جمعي است كه ناخودآگاه جامعه آن را در سايههاي معرفتي خود يدك ميكشد. گفتهاند كه كهن الگوها از درك عقلاني ما فراترندو اين نشانهاي است از رازآميز و رمزواره بودن آنها.
تأكيد ادب پارسي، عليالخصوص ادبيات صوفيانه بر جدايي ظاهر و باطن، نشانگر تأكيد بر جايگاه رمز و راز است.
نقش ظاهر بهر نقش غايب است وان براي غايب ديگر ببست (مولانا)
تجلي رمز واشاره در ادبيات جهان در عشق است. عشق، وراي آنكه معشوق، هر كه، هر كجا، حتي اگر دو بوته شقايق باشد(گمانم اصل شعراز قيصر است!). چه عشق آدميزاد به آدميزاد و به قول عرفا مجاز و چه عشق حقيقي. ( در كلام متصوفه آمده است كه المجاز قنطره الي الحقيقه، مجاز پلي به حقيقت است.)
لب كلام؛ عشق تنها موهبتي است كه معزلي بر ارتباطات بين فرهنگي نيست!
توضيح لازم؛ خدا بهخير كند! حالا ديگر دكتر عاملي گمانش بر اين ميافتد كه پيشنهاد سر كلاسش جامهي عمل پوشيده است!