"بر اجاقي طمع شعله نميبندم
خردك شرري هست هنوز؟
مانده خاكستر سردي جايي؟" م. امید
خاكستر سبز(١٣٧٢)
نويسنده و كارگردان: ابراهيم حاتمي كيا
فيلمبردار: لاتسوكراتس
تدوين : حسين زندباف
طراح صحنه : توماس بركا
صدابردارى: محسن روشن
موسيقى: پل هرتل
جلوه هاى ويژه : ماريان پولاوويچ
بازيگران : آتيلا پسياني، زلاتا پلاشكوا، باربارا بوبولوا،
اصغر نقي زاده، بيسرا مينوويچ
خلاصه داستان: هادي براي تحقيق درباره فيلم جديدش كه ماجراي آن در بوسني مي گذرد با دوربين ويديويي عازم آن كشور مي شود. عكاسي به نام عزيز از خود يك نوار صوت به جا گذاشته و وصيت كرده كه هادي به دنبال دختري به نام فاطمه بگردد كه عكسش در اختيار هادي قرار گرفته و پس از ملاقات با او نيمه پلاكش را از او بگيرد. هادي در طول سفر با حنيفه آشنا مي شود كه اهل بوسني است و زبان فارسي مي داند. حنيفه هادي را براي عبور از مرز كرواسي ياري مي دهد و با او براي يافتن فاطمه كوشش مي كند. هادي در مي يابد كه عزيزقصد داشته با فاطمه ازدواج كند و او را به ايران بياورد. اصغر دوست مشترك هادي و عزيز ماجراي عزيز و فاطمه را فراموش شده مي داند و از هادي مي خواهد از پيگيري ماجرا دست بردارد. هادي كه همچنان در قصد خود مصمم است توسط نيروهاي كرواسي دستگير و مجبور به خروج از اين كشور مي شود. هادي و اصغر و حنيفه در بوسني به جبهه نبرد با صرب ها مي روند. هادي مجروح و با چشمان آسيب ديده به پشت جبهه منتقل مي شود. او خانه فاطمه را كه بر اثر انفجار نابود شده مي يابد و سپس به بيمارستان اعزام مي شود. فاطمه در درمانگاه ، نيمه پلاك عزيز را كه از دست هادي به زمين افتاده پيدا مي كند اما نشاني از او نمي يابد....
خاكستر سبز، فيلمي است كه ميخواهد فضاي ارتباط با فرهنگي ديگر را در آغوش بكشد. آن زماني كه اين فيلم روي پردههاي سينما بود، من هنوز ده سالم نشده بود و طبعا نرفتم به سينما كه فيلم را ببينم. اما آنچه در زير گرد و خاكهاي حافظهام از اين فيلم مانده بود، چيزي بود كه بعدها در رسانه ملي خودمان، تحت عنوان سريال پخش شد. به نظرم ميرسد خاكستر سبز ميتوانست بيش از اينها ارج و قربي در ميان سينماييها داشته باشد اگر فيالمثل آن را كس ديگري غير از حاتميكيا و با بودجهاي غير از بودجه دولتي ميساخت. اين فيلم با جسارتش در روايت غير خطي و خروج از قالب كلاسيك نشان داد كه حاتميكيا به دنبال تجربههاي متفاوتي است.
عشق به فاطيما، مضمون اصلي فيلم است كه بر خاكستر بازمانده از جنگ بوسني روايت ميشود. حاتميكيا بعدها در مصاحبههايش- شايد براي فرار از برچسب راوي عشق مبتذل- گفت كه “آن مقام بوسنيايي هم فهميد كه فاطيما مظهر بوسني است و من با اين روايت ميخواهم بگويم كه من ايراني به تو بوسنيايي عشق ميورزم. آن وقت بعضي ها...”
اما باز هم حاتميكيا آماج حملههاي برخي دوستانش كه گويا اصلا مفهوم عشق زميني را بر نميتابيدند، آماج حملههاي قلمي و كلامي قرار گرفت. همه ميگفتند كه وا اسلاما كه عشق زميني!!! تو گويي كه كار كارگردان اين است كه مدام آرمانشهر بسازد و دم از ملكوت بزند. اصلا كجا آمده است كه در آرمانشهر عشق زميني نبايد باشد كه عرفا گفتهاند ”المجاز، قنطرة الي الحقيفه“!
شايد پس شنيدن مصاحبههاي حاتمي كيا فيلم را بتوان همانطوري فهميد كه او روايت ميكند، اما اين معنا كه زبان نمادين فيلم، پايش ميلنگد و تا حدي نارس و نپخته است، قابل كتمان نيست.
حاتمي كيا قبل از اين فيلم، ديدهبان و مهاجر و كرخه را ساخته بود . به نوعي با ساختار جنگي گره خورده بود. او براي روايت عشق هم فضايي جنگ زده را برميگزيند كه با آن تعلق خاطر دارد.
وجه قالب سينما، زبان تصوير است و نماد در قالب تصوير است كه جان ميگيرد نه كلام و مصاحبه! وقايعي نظير پارهكردن عكس فاطيما، به زبان سمبليك چه معنايي ميتواند داشته باشد؟!
خيليها گفتند كه اصلا چرا هادي(آتيلا پسياني)، بايد در نماز، دستانش عرق كند، آن هم به خاطر فاطيما؟
خيليجاها در فيلم، معنا تنها از طريق تبادل نگاه رد و بدل ميشود. این همان ارتباط غیر کلامی است بين عزيز و فاطيما. بين هادي و فاطيما. بين مادر فاطيما و عزيز كه بي آنكه سخني از او بشنود، آنقدر به او مطمئن ميشود كه از او مي خواهد دخترش را به ايران ببرد. انگار حاتمي كيا در هنگام ساختن فيلم هم ميدانست كه در مورد فيلم او چه خواهند گفت و خيلي جاها مي توان ردپايي از شخصيت حاتميكيا را در هادي ديد. تو گويي دارد خودش را روايت ميكند.
عشق، يكي از عناصر اصلي هويت است(عاملي، ١٣٨٦) و حالا همين عنصر شالودهاي هويت، در ارتباطي بينفرهنگي ميخواهد دو هويت را با هم گره بزند و با همهي كاستي هايش در نظر من موفق است. هادي با چهرهاي نه چندان مظهر جمال الهي، دل در گرو فاطيما مينهد. فاطيما، دختري زيباي بوسنيايي كه چهرهاش معصوميتش را جار ميزند و نمادي از مظلوميت بوسني است. و اين ياد آور حكايت سلاخي است كه ميگريست. او دل به قناري كوچكي باخته بود...
من خاكستر سبز را دوست دارم اگر چه جذابيت داستاني يك ملودرام عاشقانه را نداشت. اما من عشق هادي را باور ميكنم. حتي اگر دستانش در نماز عرق كند. حتي اگر عشقش بوي خالص ملكوت ندهد.... حاتميكيا در گره زدن هويت دو ملت، چاشني عشق را برگزيد كه از عناصر اصلي هويت است. اما نبايد از حاتميكيا، آن فيلمساز تجربي كه كارش را با فيلمبرداري روايت فتح آغاز كرده و هنوز يك دهه از عمر تجربهاش نگذشته بود، انتظار خلق اثري محيرالعقول داشت... طمع شعله نباید بست. من به همین خاکستر سرد هم قانعم!