سفر فرنگ از جلال آل احمد
اين كتاب را به خلاف آمد عادت كتابهاي جلال، انتشارات كتاب سيامك چاپ كرده است. دوستاني كه احيانا منتظر معرفي كتابي از انتشارات sage يا Rutledge بودهاند،از تير به سنگ خوردهشان، تعذير معروض دارم! البته انتشارات كتاب سيامك هم پر بدك نيست! نبايد محصولات وطني را دست كم گرفت! شنيدهاي آن شعار معروف را كه «ايراني، ايراني مصرف كن!»
اين كتاب يادداشتهاي روزانه جلال است كه سفري ٤ ماهه به فرانسه و سوييس را شامل ميشود. البته اين نوشتهها تنها چهل روز از اين سفر را روايت مي كند و الباقي آن در دست نيست. اين سفري بوده كه جلال زير علم يونسكو به فرنگ رفته است تا ببيند و تدبري كند در تعليم و تعلم فرنگستان و جنبههاي مفيد فايدهاش را بگيرد و بياورد كه اينجا از رويش مشق بنويسند!
در ابتدا مي خواستم سفر آمريكاي جلال را در پرداختي بين فرهنگي روايت كنم كه دم دست نبود و دل و دماغ عاريه گرفتنش از كتابخانه هم فراهم نبود، فلذا به داشتهها بسنده كردم و بر نداشتهها افسوس نخوردم كه«گر نبود مشربه از زر ناب..الخ»!
جلال اين قمار كلاني را كه به نامش افتاده، را اين ميداند كه پيش خودشان گفتهاند« تا تو نباشي و حتي در عرض چهار ماه با آن فرياد توي چاهت موي دماغ نشوي.» اما خودش در ادامه ميگويد شايد اين هم از آن ‹خود را از قضا برتر بينيها› باشد!
ديدار جلال و جمالزاده در ژنو، از نكات برجستهي غير بينفرهنگي کتاب است، كه خواندنش را دلچسبتر ميكند. اين ديدار پس از آن نقد تند جمالزاده به مدير مدرسه و جواب گزندهي جلال صورت گرفته بود كه شايد به نوعي استمالت جلال از پيرمرد بود.
بماند. حاشيه را بس كنم و متن را دريابم!
سفر فرنگ جلال را نه در فرهنگ فرنگ بل در تقابل با آن تصوير ميكند و جاي جاي كتاب ردپايي از ديدگاه خصمانه جلال به فرهنگ غرب به چشم ميخورد. هنوز پايش را از هواپيما به زمين فرنگ نگذاشته، سپر ستيزش را برگرفته. چند نمونه از بدبيني و خصم انگاري جلال در مقابل فرهنگ فرنگ را اينجا ميآورم:
”به هر صورت الان در راه آتنايم. مهماندار خبر كرد. گمان ميكنم به وقت پاريس، يازده برسيم. و اين، خوب وقتي است تا جا و مكان پيدا كنم. لابد اين جوانك، حافظي، هم سربارمان خواهد شد. كه در هواپيما آشنا شديم. برادر شوهر دخترعموي عيال. كه دارد ميرود پاريس «آرشيتكتور» بخواند. ماده خام ديگري براي كارخانه غربزده ساختن. از دو سه جملهاي كه رد وبدل كرديم، ميگويم. از معماري ولايت، هيچ چيز نميداند. فردا است كه صدتا عمارت، به اسم خانه، و به صورت ويترين مغازه، در تهران، خواهيم داشت. و امضاي اين حضرت، زير طرح و نقشهاش.“(ص ١٩)
”اينهتلهاي كوفتي پاريس هم، با پول نفت الجزاير، عجب دارند نونوار ميشوند!“(ص ٢٤)
”ديگر اينكه حضرات هموطنان، بدجوري موي دماغ شدهاند. هر كافهاي كه مينشيني، يكي ميرسد و سلام. و سر شما، سر شير و دمبتان همچين و الخ. لابد انتظار قهوهاي يا نوشيدني. بدتر از كافه فردوس. بايد دانگي را اينجا هم باب كرد. گر چه براي خود فرنگيجماعت باب هست.هنوز نرسيده، گدابازي فرنگي را دارم تمرين ميكنم.“(ص ٣٠)
”قصر را كه ميگشتيم، برايشان گفتم كه تمام عمارت به اين بزرگي، خلا و آبريز نداشته. تعجب كردند. خيال كردند شوخي ميكنم.... به همين علت، اين همه عطر مصرف ميكردهاند... و تو خودت از آن ور آمريكا آمدهاي، همه اصلاحات تمدن آور را، در سراسر دنيا با خلاي لگني شروع كرده باشي و...الخ. اصلا چرا يكي نميآيد داستان خلا را بنويسد ... يك تز دكتراي حسابي است. بايد يكي را گير بياورم و حاليش كنم كه اينكار به عواقبش ميارزد“(٧٨) (اين .. ها را من باب سانسور گذاشتهام در اين دنياي آزادي بيان و فبشر عباد!)
جلال در جاهايي، تو گويي خودش با اين فرهنگي كه اين همه تف و لعنش ميكند، ظاهرا همسان ميشود، اما اگر لابلاي متون را بخواني، در مييابي كه دلش جاي ديگر است وعيش برايش مهنا نميشود:
”چشم، چشم را نميديد. و نور بنفش و قرمز و تپيديم گوشهاي. و يارو سه تا شراب گذاشت روي ميز. كه «جيم»، جيم شد. و من و آزرم، جورش را كشيديم. به تماشاي رقص جوانها و سرو صداشان را تحمل كردن. نيم ساعت هم دوام نياورديم. و حساب؟ بيست و دو فرانك.“(ص ٢٦)
اين سينما رفتنهاي جلال هم در پاريس حكايتي است! دمش را بگيري، سرش را توي سينما ميكند. تفريح روزمرهي جلال در پاريس. لا اقل هر دو سه روز يك بار، يك سينمايي ميرفته. فيلمهايي از بونوئل، برگمان، وايدا و خيلي ديگر را نام ميبرد كه رفتيم. شايد فرهنگ نهتوي غرب را در سينما جستجو ميكند. البته در اينجا ناگزيرم از اينكه حتما علتي روشنفكرانه و در خور براي اين امر بيابيم! اما به گمان من، جلال، سينما را براي دل خودش ميرفته و هيچ ديدگاه فيلسوفانهاي پشت آن نبوده است. فقط ميخواسته كه فيلمي خوب ببيند. اما به هر حال جلال سينما ميرفته، آن هم با همقطاراني كه از فيلم، هيچ نميفهميدند و اين مورد بحث ما و اشاره قلم خودش در كتاب است:
”بعد گفتم برويم سينما.با امكاناتي كه من دارم، تنها چيزي از پاريس كه برايم ديدني است و در تهران بهم نميرسد، فيلمهاي خوب است. و رفتيم هيروشيما عشق من از آلن رنه. و از چهار نفري كه بوديم، سه نفر اصلا سر در نياوردند كه قضيه از چه قرار بود. با اينكه فرانسه را از من بهتر ميدانند.“(ص ٤٥)
”بعد رفتم سينما. كه عجب پناهگاهي است براي آدم غريبهاي كه نميداند كجا برود و نميتواند همين جوري توي كوچه ول بگردد. در همين محلهي لاتن. فيلمي بود از لهستان. مال آدمي معروف. كه اسمش يادم رفته. فرهنگ سينماييم ميلنگد.“(ص ٧٢)
جلال قبل تر از آنكه نظريات ماركوزه، آدورنو و هوركهايمر و ديگر فرانكفورتيها در فرانسه باب شود و شايد همزمان با آنها از كالايي شدن فرهنگ سخن گفته و ميتوان حتي اينگونه گمانه زني كرد كه نكند فرانكفورتيها ، انديشههاي جلال را به خود بسته باشند!(اين هم من باب هنر نزد ايرانيان است و بس!)
”كتاب جيبي، به تقليد از آمريكا، در اينجا هم باب شده. پس از جنگ دوم. و در اصل براي مصرف سربازان بوده. كه گرفته. و حالا در مصرف غير جنگي. چاپ اول هيچ كتابي جيبي نميشود. وقتي جيبي ميشود كه بازار مطمئن داشته باشد. كتاب در قطعهاي كلاسيك، نوعي تفنن استو هنر. اما جيبي كه شد، نوعي كالاست و ملزم به رعايت قوانين عرضه وتقاضا و بازار و تبليغ.“(ص۴۷)
جلال سيبل دشمني اش را نظام سياسي ليبرال دمكراسي سرمايهسالار غرب ميداند كه موجب استعمار ميشود و فرهنگ روزمره را به تبع آن و لاحق به آن ميداند. او در جواب گزارشي كه همراهش، جيم، از محاسن دمكراسي و حقوق شهروندي نوشته است، ميگويد:
”اين قمعمع بازي را بگذار كنار و راحت بنويس! و بعد هم دقت كن كه اينها ظواهر امور است. ظاهر دمكراسي. حق اصلي هر كس و هر چيز را كمپاني دزديده. در مطبوعات، در راديو، در انتخابات،...والخ. گفت: چه طور؟ گفتم: يك دوره درس خواندن ميخواهد. بهش برخورد كه: تو اصلا خشني!“(ص۶۴)
جلال، در چند جا از تمايل پيشيني و امتناع پسيني همقطاران خود در داخل شدن به برخي وجوه فرهنگ غربي ياد ميكند. اين را ميتوان به حساب فرهنگ دروني شده متمايز آسيايي گذاشت كه هنجارهايش، شخص را از برخي امور بازميدارد، بي آنكه شخص بخواهد:
”تنها عيب اين سفر، للگي حضرات همسفرهاست. و تا جايي كه دو بار و هر بار دو سه تاشان را برداشتهام و بردهام گردش كوچه «سن دنيس». كه بفرماييد. اين هم نجيبخانه شهر. و مسخره نيست؟ عاقبت للگي است ديگر. و عليا مخدرات، به وقاحت آراسته، دم درها ايستاده... يك بار فضل ربي(همراه پاكستانياش را ميگويد)، با آن چشمهاي درشت اهويي، چنان گريخت كه گمان كردم ماري نيشش زده. و تازه تا به كجا؟ به آن سمت خيابان. بهش ميگويم: چرا ميترسي؟ چرا در ميروي؟ بيجواب. فقط سرخ ميشود و خجالت، چشمهاي درشتش را پر ميكند.«جيم» هم كه خشكه مقدس بازي در مياورد. اما «كاريا ساوام» برمهاي، به حرف آمد كه : ميترسم جيبمان را بزنند!“(ص۹۹)
و در آخر، يك نمونه ايرانوفوبيك(!)، آن هم در قريب نيم قرن پيش!(آن وقتها كه اين همه بازي رسانهاي عليه ايران نبود..!)
” عمارتي زيبا كنار درياچه و باغچهاش، كه زيباتر از عمارت بود. و دخترك راهنما، كه از هر دو زيباتر. در تمام مدت نمايشگاه، من فقط دخترك را ميپاييدم. بيست و يكي دو سالي داشت. زبر و زرنگ و پر از ادا و زندگي. اما داد ميزد كه ازمان وحشت دراد. با فاصلهاي كه ميگرفت. يكي دو بار خواستم از نزديكتر ببينمش، كه گويا وحشت كرد. و چه به سرعت از جلوي غرفه ها ميگذشت...“(ص ۱۲۱)
بهر حال، شمهاي از آن چه در تقاطع فرهنگي جلال و فرنگ بود، در اينجا آمد. و اين من باب افزودن اشتياق شما براي خواندن كتاب بود. اما دوستان كتاب را از من نخواهند كه به گمانم ويتگنشتاين بود كه در جواب كسي كه از او كتابي به امانت خواست، گفته بود:«از من به امانت كتابي نخواه كه كتابخانه من از کتابهايي تشكيل شده است كه از ديگران به امانت گرفتهام!»