اسلاموفوبيا در سينماي هاليوود(مطالعه موردي بابل)
High context cultures vs. Low context cultures in
تقابل فرهنگ والا و فرهنگ پست در فيلم بابل؛
نميدانم بابل را ديدهايد يا نه. بابل، فيلمي است كه طرفداران جريان رسمي هاليوود، آن را خسته كننده و ملالآور دانستهاند، اما ساختار فيلم آنقدر قوي و تأثيرگذارهست كه بتوان آن را در اين مقال به بحث نشست. اين فيلم در سال ٢٠٠٦ به كارگرداني آلخاندرو گونزالس ايناريتو و در كمپاني پارامونت ساخته شد. كساني كه دو فیلم "آمورس پروس"(عشق سگي) و یا "21 گرم" را که آریاگا (فيلمنامهنويس)و گونزالس(كارگردان) با هم ساخته اند، دیده اند ساختار تراشه تراشه و پازل گونه بابل برایشان آشنا خواهد بود. گونزالس، در فيلمهاي قبلياش نيز، نشان داد كه علاقهي زيادي به روايتهاي تو درتو دارد. روشي كه رابرت آلتمن آن را گسترش داد. بابل جايزه بهترين كارگرداني را از جشنواره كن و نامزدي چند اسكار و اسكار موسيقي فيلم را از آن خود كرده است.
تقابل فرهنگ والا و فرهنگ پست (فرهنگ آمريكايي و فرهنگ مسلمانان در فيلم) به وضح توي چشم ميزند.

تحليل فيلم:
خلاصه فيلم:
فيلم در سه اپيزود منفك از يكديگر كه در ربط معناييشان در انتهاي فيلم بر بيننده هويدا ميشود، ساخته شده است. اپيزود اول كه در واقع حلقه اتصال دو اپيزود ديگر است را من اپيزود اصلي ميفهمم. در اينجا حسن نامي، تفنگي شكاري به خانواده چوپان مسلمان مراكشي ميفروشد و پدر، تفنگ را به پسرانش يوسف و احمد ميسپارد كه شغالهاي مهاجم به گله را هدف گلولههايشان قرار دهند. اما يوسف از روي جهالت زايدالوصفي و منباب تفنن و آزمون برد تفنگ اتوبوس توريستهاي آمريكايي را نشانه گرفته و شليك ميكند و زن توريست آمريكايي را(با بازي كيت بلانشت) به كام مرگميفرستد. مرد آمريكايي( با بازي براد پيت) سعي بر آن دارد كه همسرش را در كوير دور از تمدن مراكش به زندگي بازگرداند، اما هر جا كه ميرود به در بسته ميخورد. نه دكتري و نه بيمارستاني.پس از دير زماني تنها مردي سوار دوچرخه با هيبت عربي كه ميگويند طبيب است بر بالين زن حاضر ميشود...
در اپيزود ديگر فيلم، كودكان اين زن و مرد آمريكايي درگير فرهنگ پست مكزيكي(به زعم فيلم) ميشوند و فيلم جز به بازنمايي توحش و دوري از مدنيت در فرهنگ مكزيكي، نميپردازد.
كارگردان در اپيزود سوم، به واگويه کاستی های جنسي دختري ژاپني ميپردازد كه بی توجهی اجتماعی به او تحمیل می کند و در انتها آشكار ميشود پدر اين دختر بوده است كه تفنگ را به حسن هديه كرده است و سرچشمه گلالود را در فرهنگ ژاپني ميبيند...
از آنجا كه بحث حول محور اسلاموفوبيا(اسلامهراسي) در دستور كار اين گفتار است، پرداختم را هم به اپيزود اول پررنگتر خواهم نمود. بارزترين سكانسي كه به اين نگاه از بالاي فرهنگ آمريكايي ميتوان اشاره كرد، سكانسي است پس از زخمي شدن سوزان(زن آمريكايي)، كه اتوبوس در دل كوير ميراند و توريستهاي آمريكايي نگاههاي موزهاي به مردمي مياندازند كه در اين روستاي مراكش(تازارين) روزگار ميگذرانند. موسيقي آرام و بم فيلم كه در اين سكانس با ساز زهي نواخته ميشود، اندوه و تألم و تأسف بيننده را از فرهنگي كه ميبيند، برميانگيزد. كودكاني كه به دنبال اتوبوس ميدوند و گرد وخاك اتوبوس را به جان ميخرند...
سوزان از آن توریست های حساس و وسواسی است که از افراد محل یخ نمی گیرد چون معتقد است که میکروبی و ناقل بیماری اند .هراس سوزان از همان گفتگوي ابتدايي فيلم از فضايي كه در آن به سر ميبرد، آشكار است. او در اينجا احساس امنيت و آسودگي ندارد و آمد به سرش از آنچه ميترسيد تا مخاطبي را كه به طرز فكر او در ابتداي فيلم خرده ميگرفت، همداستان خود كند و فوبياي خود را به او هم انتقال دهد.
صداي اذان بلند است. ريچارد(براد پيت) نگاه خيرهي مستأصل خود را به مترجم مراكشي اش دوخته است كه در حال خواندن نماز است. وپيرزن صاحبخانه كه ترياك را براي سوزان لول ميكند كه بكشد و توگويي كه اين فرهنگ نيز با افيون روزگار ميگذرانند. فيلم اصلا كاراكتر پررنگي ندارد، چنان كه براي دانستن اسم شخصيتها، ناگزير از دوباره بيني مدقانهي آن شدم و با اين وجود براي بعضي شخصيتها رسمشان به مراتب پررنگتر از اسمشان بود!
در فضايي كه بييننده، هر سازي را كه ميبيند، بدآهنگ است، نوعي تنفر از جهالت و از فرهنگ پست در اذهان مخاطبان شكل ميگيرد كه تشديد كننده اسلاموفوبيايي است كه پيش از اين در ذهن داشته است.
در اپيزود بچههاي آمريكايي كه پرستار مكزيكي، آنها را به عروسي پسرش در مكزيك ميبرد نيز، شاهد فرهنگي پست و جهالتهاي دور از مدنيت از جانب مكزيكيها هستيم كه كودكان خوب و ناز آمريكايي را ميترسانند و در آخر نيز آن دو كودك معصوم، قرباني جهالتهايي ميشوند كه در اين فرهنگ پست موج مي زند.
اپيزودي كه در ژاپن ميگذرد، اندكي متفاوت است و در چاچوب فرهنگ پست و والا نميگنجد كه باشد براي مجالي ديگر..!
بايد بگويم كه با وجود اينكه مطالعات فرهنگي تقسيم فرهنگ به والا و پست را رد ميكند و تنها فرهنگ را به تفاوت در روزمرگياش ميشناسد، اما اين حرف پا را فراتر از كتابها نمينهد و آنچه كه عيان است اين است كه هنوز هم تقسيمبندي فرهنگ به والا و پست است كه در افكار عامه، تيغش ميبرد و كلاهش پشم دارد... وهنوز هم كه هنوز است، درد دامنه دارد...