اولش كه ديدمشان خيلي دست نيافتني به نظر مي رسيدند، فقط براي لبخند زدن و دست تكان دادن مناسب بودند و نه دوستي عميق تر. قصه اين بود كه از قضای روزگار در طلب گزارش تصویری بر خورده بودم میان طلبه هاي خارجي كه براي اعتراض به جنايات اسرائيل از قم به سوي دفتر سازمان ملل در تهران مي رفتند. براي اين كه عكسي از خانواده اش بگيرم، اجازه اي خواستم و او هم لبخند زد و سري تكان داد. اما نمي دانم چرا در مقابل دوربين مهرباني اش را مي باخت و با نگاهي متفاوت از آنچه به چشمان من نگاه مي كرد، به عدسي دوربين زل زده بود. خيلي ها اين جوري اند. دوربين را كه مقابلشان بگيري، حالت چهره شان دگرگون مي شود و آن من خجالتي، پشت فيگور چهره شان مخفي مي شود. ادريس هم، اين گونه بود.

اتوبوس كه راه افتاد، در صندلي كناريشان نشستم. در كنار جواني كه تازه آمده بود ايران و اصلا فارسي نمي دانست. پيش خودم گفتم كاش پسر كوچك اين مرد جايش را با من عوض مي كرد كه هم كلام با كسي شوم كه برايم دست نيافتني نشان مي داد. در امد و شد هاي بازيگوشانه ي پسرك، صندلي كناري مرد خالي شد. دودل بودم كه بروم يا نه. مستغرق در عالم افكار روزمرگي خود بودم كه پلاستيك ميوه را جلويم نگه داشت. به فارسي شيريني گفت بفرماييد. خياري برداشتم و تشكر كردم. چند دقيقه اي نگذشت كه برخاستم و در كنارش نشستم. خيلي خوشحال شد. لااقل لبخند بر روي لبانش كه چنين مي گفت. اسمش را پرسيدم. آرام هجي كرد كه بفهمم. ادريس ديليتا. گفتم اهل كجاييد؟ گفت تانزانيا. گفتم چطور شد كه خواستي بيايي ايران و طلبه شوي؟ خيلي سختش بود جواب دهد. اولش خنديد. گمان كرد كه پي اش را نمي گيرم و من هم لبخندي در جواب تحويلش مي دهم و قضيه به خير و خوشي تمام مي شود. اما وقتي نگاه پرسشگر مرا ديد، مكثي طولاني كرد . آب دهانش را قورت داد. گفت مي خواستم درس بخوانم كه در كشورم تبليغ كنم. خيلي ها نمي دانند. خيلي ها نمي شناسند. ما در كشورمان شيعه زياد داريم، اما بيشتر پاكستاني و عرب اند. هم نژاد هاي من، بيشتر مسيحي اند. مسلمانانش هم كمتر اطلاعي از كم و كيف دين دارند. احساس وظيفه مي كردم. مي گفتم خدا اين را بر عهده ي ما گذاشته است كه دينش را شناخته ايم. خيلي سخت بود، اما آمدم. همسرم هم تشويقم كرد. اگر او نبود نمي دانم كه مي آمدم يا نه.. اين ها را به سختي ادا مي كرد و من هم كه گرد مرور زمان بر خاطرات گذشته ام، نشسته است، ناگزيرم از اين كه نقل به مضمون كنم.
از تانزانيا مي گفت. از روستايشان كه هم جوار ساحل است. از اين كه شيعه شدنش به خواست خدا بوده. از چگونگي آشناييش با سفارت ايران. از كارهاي فرهنگي سفارت. از اين كه چطور شد كه اصلا بنا شد بيايند ايران. هر چند بسيار آرام و شكسته بسته، اما گفت و گفت. ومن با اشتياق به سخنانش گوش مي دادم. گفتم هرگز شده كه بخواهي ايران بموني؟ گفت كه ايران را دوست دارد اما زندگي ذر ايران برايش خيلي سخت است. غم غربت را در چشمانش مي شد ديد. مي گفت كه درسش دارد تمام مي شود و به زودي به وطنش باز مي گردد. خيلي از اين كه داشت اين ها را به من مي گفت خوشحال بود. مي گفت بچه هايش در ايران به دنيا آمده اند و هنوز تانزانيا را جز در سه سفر نه چندان طولاني لمس نكرده اند.

خيلي از اين كه داشت حرف بازگشت به وطن را مي زد، راضي به نظر مي رسيد. او تكليفش را ادا كرده بود و براي هدفش قريب ده سال به شهري كيلومتر ها دورتر از خانه و كاشانه اش كوچيده بود. و مگر جز اين است كه "لا يكلف الله نفسا الا وسعها". و ادريس به قدر وسعش به خداي خود اداي دين كرده بود و من به ايمانش در دل آفرين گفتم.
او مهاجرات كرده بود. مهاجرت ادريس، مهاجرت در فضاي واقعي بود. او ايران را دوست داشت اما دلش هواي وطن داشت و هر چند در ايران سكني گزيده بود اما منزل را رها نكرده بود. مهاجرت وافعي- مجازي ، مهاجرتي است كه دلت را با خودت برداري و ببري به جايي كه سكني گزيده اي ، به ديگر سخن بروي و در آنجا كه دلت منزل گرفته است، مقيم شوي. اما مهاجرت مجازي، آنست كه تو اين جا و دلت جاي ديگر است.
از اين همه كه بگذريم، دل خوش آن جاست كه دلدار آن جاست...