انسان از هر فرهنگ و هويتي كه باشد، فارغ از حواس آشناي زندگي روزمره يعني بساوايي، چشايي، بويايي، بينايي و شنوايي، دركي فراي اينها از ارتباط وآدمها دارد كه خيلي وقتها خودش را در ادبيات و شعر و هنر متجلي ميكند. اگر در شرايط يكسان، ارتباط يكساني شكل ميگرفت، ديگر اگر در ديدهي مجنون هم نشيني، جز آنچه را كه با چشم سر خود ميبيني، در جمال ليلي نخواهي يافت. گمانم بر اين است كه عشق، به عنوان محور هنر و ادبيات كه پرگار ادب و هنر به دور آن ميچرخد، نقطهي اوجي است بر اين ارتباط.
در اين نگاشته بر آنم كه تمركزم را بر روي ارتباط غيركلامي، خاصه در ادبيات قرار دهم كه تفاوت فرهنگي را هم برنميتابد و تو ميتواني اهل هر فرهنگ و زباني باشي و ارتباطي با ريگري برقرار كني كه لازمهاش كلام نيست.
در ادب پارسي، اشاره ، نماد و رمز همزاد شعر است و شعرا عنصر خيال شعرشان را روي همين رموز بنا ميكردند و چنين بود كه استدلاليون چوبينپاي را هم ياراي محاجه نبود. زيرا چنان كه سهروردي ميگويد:”فلا رد علي الرمز[1]“ . و مراد آن است كه در رمز و اشاره را، كسي با استدلال و عقلانيت نميتواند مردود بدارد.
در ميان قدما، از هر فرهنگ وتمدني نمادها و رموز جايگاه ويژهاي دارند داشته اند. چنان كه هندوان به هستي حقيقي وجود تحت نام آتما قائلند و عالم ظاهر يا مايا را مظهر آتما ميدانند. در فرهنگ اساطيري چين و حتي فرهنگهاي اروپايي، نمونههايي از اين دست بسيار است.
اما در فرهنگ ايراني خودمان، آنان كه در جريان اصلي علم و دين نبودند راه رمز و اشاره را برگزيدند. اهل تصوف را چنين منشي بود و اينان مطرودان از نظر علماي دين و عالمان غير ديني بودند. چنان كه حافظ ميگويد:
زاهد خلوت نشين از حال ما آگاه نيست
در حق ما هر چه گويد،جاي هيچ اكراه نيست
اين عناد زهد رسمي و تصوف حاشيه را ميتوان در داستان حلاج و ماجراي شبلي و جنيد ديد. و چه بسيارند نمونههاي از اين دست در ادب پارسي! اهل تصوف را عقيده بر اين بود كه حقيقت از راه تنزيل به مرتبهي مظهر ميرسد.
در فلاسفهي غرب، كانت خلاف اين نظر اهل تصوف ما را دارد. او ميگويد كه معرفت ما ، معرفت به پديدار يا «فنومن» است و هيچ راهي براي رسيدن به ذات معقول يا «نومن» نيست. در نظر او بحث رمز ونماد در هستي و رسيدن از ظاهر به باطن امور منتفي است. در عمده فلسفهي غرب و ديگراني چون دكارت و حتيتر هگل نيز چنين است و در نظر آنان انچه حقيقت دارد همين علم صيرورت ونمود است نه نماد.
بگذريم. حاشيه بيش از متن نشود كه حرف، سخن ديگري بود.
شعري از هوشنگ ابتهاج (سايه)، غزلسراي معاصر هست، كه بارقهي اين يادداشت را در ذهنم روشن كرد و موجب شد كه اين سرنخ معاصر را تا اشعارعهد ماضي در ذهنم دنبال كنم و نمونههايي را از اين دست بيابم.
تا اشارات نظر نامهرسان من و توست
فاش عالم نشود آنچه ميان من و توست (از سايه)
نمونههايي از حافظ:
در چند نمونه زير، حافظ به زبان نماد و اشاره تأكبد دارد و رمز وارگي را بخشي از تبادل معنا ميداند كه عام نيست و بين ارتباطگر و ارتباطگير خاصي روي ميدهد:
من اين حروف نوشتم چنان كه غير ندانست
توهم ز روي كرامت چنان بخوان كه تو داني
آن كس است اهل اشارت كه بشارت داند
نكتهها هست بسي، محرم اسرار كجاست
گر چه ميگفت كه زارت بكشم ميديدم كه نهانش نظري با من دلسوخته بود
چنان كرشمه ساقي دلم ز دست ببرد كه با كس دگرم نيست برگ گفت و شنيد
ياد باد آنكه چو چشمت به عتابم ميكشت معجز عيسويت در لب شكرخا بود
چشم جادوي تو خود عين سواد سحر است
ليكن اين هست كه اين نسخه سقيم افتادست
گفتم خراج مصر طلب ميكند لبت گفتا در اين معامله كمتر زيان كنند
( به نظر من ميآيد كه اين گقتم و گفتاها در شعر حافظ حاصل ارتباط كلامي نيست چنان كه مولانا ميگويد گفتگو آيين درويشي نبود. بل آنچه رخ ميدهد تنها تبادل معنا از طريق اشارات و نظر است. البته اين را من ميفهمم و ممكن است اساتيد فن، حقير را به دشنام بگيرند كه مگسي و عرصهي سيمرغ است و از اين صحبت ها كه جاي بحث دارد!)
تيري كه زدي بر دلم از غمزه خطا رفت تا باز چه انديشه كند راي صوابت
يا دونمونه ديگر كه گمانم از بيدل هستند:
به يك كرشمه كه در كار آسمان كردي هنوز ميپرد از شوق چشم كوكبها
فاني چو بر ابروي و لب يار نظر كرد از چشم خود انداخت اشارات و شفا را[2]
دو نمونه هم از سعدي عليهالرحمه بياورم، پر بدك نيست.:
بيا و گونهي زردم ببين و نقش بخوان كه گر حديث كنم قصهاي دراز آيد
دو چشم مست تو شهري به غمزهاي ببرند كرشمهي تو جهاني به يك نظر گيرند
دو نمونههم از ادبيات عرب بياورم كه از ديگر فرهنگها هم شاهد مثالي آورده باشم. شاعر اين اشعار را لا ادري!
تعطلت لغه الكلام و خاطبت عيناي في لغه الهوي عيناك
لم يبق فيالشوارع اليل مكان اتجول فيه اخذت عيناك كل مساحت اليل
در ادبيات لاتين و خاصه ادبيات انگليسي هم كم نيستند نمونههايي از اين دست كه خوب است از خانم الهيفر كه ادبيات انگليس خواندهاند مدد گرفت تا شاهد مثالي بر اين معنا را برايمان بياورند.
بعضيها مانند رنه گنون، فيلسوف هنر فرانسوي، اساسا زبان و كلمه را مظهر نماد ميدانند. اين حرف خيلي عامتر از آنچيزي است كه مراد اين نوشته است. كهنالگو[3]ي يونگ هم چيزي غير از رمزوارهاي جمعي نيست. اشراهاي جمعي است كه ناخودآگاه جامعه آن را در سايههاي معرفتي خود يدك ميكشد. گفتهاند كه كهن الگوها از درك عقلاني ما فراترندو اين نشانهاي است از رازآميز و رمزواره بودن آنها.
تأكيد ادب پارسي، عليالخصوص ادبيات صوفيانه بر جدايي ظاهر و باطن، نشانگر تأكيد بر جايگاه رمز و راز است.
نقش ظاهر بهر نقش غايب است وان براي غايب ديگر ببست (مولانا)
تجلي رمز واشاره در ادبيات جهان در عشق است. عشق، وراي آنكه معشوق، هر كه، هر كجا، حتي اگر دو بوته شقايق باشد(گمانم اصل شعراز قيصر است!). چه عشق آدميزاد به آدميزاد و به قول عرفا مجاز و چه عشق حقيقي. ( در كلام متصوفه آمده است كه المجاز قنطره الي الحقيقه، مجاز پلي به حقيقت است.)
لب كلام؛ عشق تنها موهبتي است كه معزلي بر ارتباطات بين فرهنگي نيست!
توضيح لازم؛ خدا بهخير كند! حالا ديگر دكتر عاملي گمانش بر اين ميافتد كه پيشنهاد سر كلاسش جامهي عمل پوشيده است!
امير ارسلان، داستاني است كه كمتر كسي را ميتوان يافت كه نامي از آن نشنيده باشد. شهرت اين داستان عامهپسند موجب شده است كه برخي گمان كنند كه قدمتي به درازاي قرنها دارد و آن را در رديف رموز حمزه، فرامزنامه، بهمننامه، سامنامه خواجو و ديگر حكاياتي كه در قهوهخانهها نقل ميشده است، بپندارند. اما چنين نيست. اين شهرت در بين عوام، قدمتي بيش از صد و اندي سال ندارد. پديد آورنده اين حكايت شيرين، نقيبالممالك، نقال مخصوص ناصرالدينشاه قاجار بوده است. او چه بسيار شبها كه با ذهن خلاق خود، اين قصه را براي ناصرالدين شاه ميگفته كه خواب را برايش گوارا تر كند. نقل است كه آنقدر شاه را ازقصه خوش آمد كه نقيبالممالك در چند باري در سالهاي مختلف آن را براي شاه نقل ميكرد كه خواب زمستانياش سنگينتر شود. نوازندگاني چند هم براي افزودن ملاحت قصهگويي، به نواختن مشغول.

چون شبها نقيبالممالك به داستان سرايي مينشست، فخرالدوله، دختر شاه، پشت در نيمهباز اتاق خواجهسرايان جا ميگزيد و گفتههاي نقال باشي را مينوشت. و شاه را از اين كار خوش آمد و پرداخت داستان نقيبالممالك، مكتوب شد. اين اثر در واقع محصول تلاقي دو نوع روايت است: شفاهي و نوشتاري.
امير ارسلان رومي كه در داستان به فرنگ ميرود، در اصل ترك است و ميتوان ردپاي نسلش را در سلسله سلاجقه كه دير زماني بر ايران حكومت ميكردند، ديد. در افواه عامه، رسم بود كه عثمانيها و تركها را به سبب انتسابشان به امپراتوري رومشرقي در زماني، رومي ميخواندند. رومي خواندن مولانا نيز از همين معنا ناشي ميشود. البته كه لقب رومي نافي مسلمان بودن نيست، چنان كه امير ارسلان قصهي ما هم مسلمان است و به واسطهي ديدن عكس فرخلقا، دختر پادشاه فرنگ، عاشق او ميشود و راهي ديار فرنگ ميشود. اينجاست كه ارتباط بينفرهنگ اميرارسلان مسلمان و نصرانيان ديار فرنگ آغاز ميشود كه دختر نصراني دل از اميرارسلان برده است.
مرجع مستقيم داستان امير ارسلان، جنگهاي صليبي است. اولين دورهي اين جنگها در دورهي سلجوقيان، يعني از اواخر قرن يازدهم ميلادي آغاز شد و دو قرني به طول انجاميد. اما چيزي كه در داستان موجب ارتباط است عشقي است كه در فضاي گردوخاك گرفته جنگ، جوانه ميزند.
اما نكته جالب در داستان، فرهنگ و آداب مسلماني امير ارسلان است كه بازنمايي بخشي از فرهنگ قجري عامه در ان زمان بوده است. او با اينكه مسلمان است، چه شبها كه تا صبح به ميگساري مشغول است. يك شب كه اميرارسلان پس از آنكه از ديدار و بوس و كنار مخفيانه فرخلقا بازميگردد، خواجه طاووس و خواجه كاووس –دو پيرمرد مسلمان- را از خواب بيدار ميكند و پس از اداي فريضه، تا آفتاب به مي گساري مينشينند. صبح پس از اداي فريضه به خواب ميرود!
اينگونه پايبندي به اداي عبادات واجب، ياد آور رسم جوانان در دوره قجري است كه :«در اين دوران، هر شبي كه جوانان، پس از غروب آفتاب بيدرنگ نماز مغرب و عشاي خود را ميخواندند، اين امر نشان آن بود كه ميخواهند آن شب را در عيش و مستي به سر برند و به همين مناست پس از اداي نماز، خود را ميآراستند و به مجلس شراب و قمار و عيش و عشرت ميرفتند»(به نقل از دكترمحمد جعفر محجوب، مقدمهاي بر امير ارسلان، ص ٢٨).
يا دروغگويي مكرر اميرارسلان كه مثل چي و پشت سر هم، دروغ سوار اين و آن ميكند. و اين در قياس با انگارههاي ايران باستان كه فيالمثل دروغ را از ناپسندترين رفتارها ميدانستند، يا حتي در قياس با آموزههاي اسلام نخستين، نشان از دگرگوني و شايد تباهي فرهنگ عامه دارد.
آمدن چندباره مفاهيمي چون طالعبيني و سحر و جادو وجنبل در داستان، نشان از اهميت اين عناصر در بستر فرهنگ عامه دارد. از لحاظ سياسي هم ميتوان رقابت و خصومت بين شمس وزير و قمر وزير را نشانهاي از تعارضات بين وزراي عصر ناصري دانست.
فرنگ و اروپا در اين رمان حضور زندهاي دارد و اين از بديعترين ويژگيهاي اين رمان است. البته كه اروپا، اروپاي واقعي نيست، بلكه تصويري است افسانهاي از خلال عقايد ساختگي كه آنزمان به ايرانيان عرضه ميشده است(كريستف بالايي، پيدايش رمان فارسي).
قداست، گويي در دو سر قصه از اديان اسلام و مسيحيت رخت بر بسته است و بستر نمايشي براي صاحب منصبان حكومتي است. در آن هنگام كه رقيب عشقي براي اميرارسلان پيدا ميشود و فرخلقا را به عقد او در مياورند، اميرارسلان پس از رفتن ميهمانان، در كليسا حاضر ميشود و تصادفا به وسيله صليب جوانك داماد را ميكشد و سهوا خاج(صليب) كليسا را ميدزدد، ناراحتي فرخلقا تنها منباب ناراحتي پدرش و درباريان است و دردسرهاي در پي آن و نه بياحترامي به صليب. امير ارسلان نيز وضع مشابهي دارد. چنان كه پيش از اين از ميزان عدم وابستگي او به آداب ديني سخن رفت.
چنان كه كريستف بالايي هم اشاره ميكند، زمان در داستان اساسا مبهم است و اين مايهي نوآوري در تصور زماني است. بسياري از مكانها مبهم و شايد تخيلي اند و اين هنر نقيبالممالك است كه به گونهاي روايت ميكند كه با اينهمه ابهام، باز هم مخاطب، پاي قصهگويي اش مينشيند.
سخن بسيار ميتوان از اين حكايت عاميانه گفت و براي مداقه در آن نبايد سرسري گذر كرد، اما بضاعت اين وبگاه ، براي آنكه خوانده شود، بيش از اين نيست و اين هم از مضرات تكنولوژي است ديگر. چارچوب علم را تعيين ميكند!
منابع:
سفر فرنگ از جلال آل احمد
اين كتاب را به خلاف آمد عادت كتابهاي جلال، انتشارات كتاب سيامك چاپ كرده است. دوستاني كه احيانا منتظر معرفي كتابي از انتشارات sage يا Rutledge بودهاند،از تير به سنگ خوردهشان، تعذير معروض دارم! البته انتشارات كتاب سيامك هم پر بدك نيست! نبايد محصولات وطني را دست كم گرفت! شنيدهاي آن شعار معروف را كه «ايراني، ايراني مصرف كن!»
اين كتاب يادداشتهاي روزانه جلال است كه سفري ٤ ماهه به فرانسه و سوييس را شامل ميشود. البته اين نوشتهها تنها چهل روز از اين سفر را روايت مي كند و الباقي آن در دست نيست. اين سفري بوده كه جلال زير علم يونسكو به فرنگ رفته است تا ببيند و تدبري كند در تعليم و تعلم فرنگستان و جنبههاي مفيد فايدهاش را بگيرد و بياورد كه اينجا از رويش مشق بنويسند!
در ابتدا مي خواستم سفر آمريكاي جلال را در پرداختي بين فرهنگي روايت كنم كه دم دست نبود و دل و دماغ عاريه گرفتنش از كتابخانه هم فراهم نبود، فلذا به داشتهها بسنده كردم و بر نداشتهها افسوس نخوردم كه«گر نبود مشربه از زر ناب..الخ»!
جلال اين قمار كلاني را كه به نامش افتاده، را اين ميداند كه پيش خودشان گفتهاند« تا تو نباشي و حتي در عرض چهار ماه با آن فرياد توي چاهت موي دماغ نشوي.» اما خودش در ادامه ميگويد شايد اين هم از آن ‹خود را از قضا برتر بينيها› باشد!
ديدار جلال و جمالزاده در ژنو، از نكات برجستهي غير بينفرهنگي کتاب است، كه خواندنش را دلچسبتر ميكند. اين ديدار پس از آن نقد تند جمالزاده به مدير مدرسه و جواب گزندهي جلال صورت گرفته بود كه شايد به نوعي استمالت جلال از پيرمرد بود.
بماند. حاشيه را بس كنم و متن را دريابم!
سفر فرنگ جلال را نه در فرهنگ فرنگ بل در تقابل با آن تصوير ميكند و جاي جاي كتاب ردپايي از ديدگاه خصمانه جلال به فرهنگ غرب به چشم ميخورد. هنوز پايش را از هواپيما به زمين فرنگ نگذاشته، سپر ستيزش را برگرفته. چند نمونه از بدبيني و خصم انگاري جلال در مقابل فرهنگ فرنگ را اينجا ميآورم:
”به هر صورت الان در راه آتنايم. مهماندار خبر كرد. گمان ميكنم به وقت پاريس، يازده برسيم. و اين، خوب وقتي است تا جا و مكان پيدا كنم. لابد اين جوانك، حافظي، هم سربارمان خواهد شد. كه در هواپيما آشنا شديم. برادر شوهر دخترعموي عيال. كه دارد ميرود پاريس «آرشيتكتور» بخواند. ماده خام ديگري براي كارخانه غربزده ساختن. از دو سه جملهاي كه رد وبدل كرديم، ميگويم. از معماري ولايت، هيچ چيز نميداند. فردا است كه صدتا عمارت، به اسم خانه، و به صورت ويترين مغازه، در تهران، خواهيم داشت. و امضاي اين حضرت، زير طرح و نقشهاش.“(ص ١٩)
”اينهتلهاي كوفتي پاريس هم، با پول نفت الجزاير، عجب دارند نونوار ميشوند!“(ص ٢٤)
”ديگر اينكه حضرات هموطنان، بدجوري موي دماغ شدهاند. هر كافهاي كه مينشيني، يكي ميرسد و سلام. و سر شما، سر شير و دمبتان همچين و الخ. لابد انتظار قهوهاي يا نوشيدني. بدتر از كافه فردوس. بايد دانگي را اينجا هم باب كرد. گر چه براي خود فرنگيجماعت باب هست.هنوز نرسيده، گدابازي فرنگي را دارم تمرين ميكنم.“(ص ٣٠)
”قصر را كه ميگشتيم، برايشان گفتم كه تمام عمارت به اين بزرگي، خلا و آبريز نداشته. تعجب كردند. خيال كردند شوخي ميكنم.... به همين علت، اين همه عطر مصرف ميكردهاند... و تو خودت از آن ور آمريكا آمدهاي، همه اصلاحات تمدن آور را، در سراسر دنيا با خلاي لگني شروع كرده باشي و...الخ. اصلا چرا يكي نميآيد داستان خلا را بنويسد ... يك تز دكتراي حسابي است. بايد يكي را گير بياورم و حاليش كنم كه اينكار به عواقبش ميارزد“(٧٨) (اين .. ها را من باب سانسور گذاشتهام در اين دنياي آزادي بيان و فبشر عباد!)
جلال در جاهايي، تو گويي خودش با اين فرهنگي كه اين همه تف و لعنش ميكند، ظاهرا همسان ميشود، اما اگر لابلاي متون را بخواني، در مييابي كه دلش جاي ديگر است وعيش برايش مهنا نميشود:
”چشم، چشم را نميديد. و نور بنفش و قرمز و تپيديم گوشهاي. و يارو سه تا شراب گذاشت روي ميز. كه «جيم»، جيم شد. و من و آزرم، جورش را كشيديم. به تماشاي رقص جوانها و سرو صداشان را تحمل كردن. نيم ساعت هم دوام نياورديم. و حساب؟ بيست و دو فرانك.“(ص ٢٦)
اين سينما رفتنهاي جلال هم در پاريس حكايتي است! دمش را بگيري، سرش را توي سينما ميكند. تفريح روزمرهي جلال در پاريس. لا اقل هر دو سه روز يك بار، يك سينمايي ميرفته. فيلمهايي از بونوئل، برگمان، وايدا و خيلي ديگر را نام ميبرد كه رفتيم. شايد فرهنگ نهتوي غرب را در سينما جستجو ميكند. البته در اينجا ناگزيرم از اينكه حتما علتي روشنفكرانه و در خور براي اين امر بيابيم! اما به گمان من، جلال، سينما را براي دل خودش ميرفته و هيچ ديدگاه فيلسوفانهاي پشت آن نبوده است. فقط ميخواسته كه فيلمي خوب ببيند. اما به هر حال جلال سينما ميرفته، آن هم با همقطاراني كه از فيلم، هيچ نميفهميدند و اين مورد بحث ما و اشاره قلم خودش در كتاب است:
”بعد گفتم برويم سينما.با امكاناتي كه من دارم، تنها چيزي از پاريس كه برايم ديدني است و در تهران بهم نميرسد، فيلمهاي خوب است. و رفتيم هيروشيما عشق من از آلن رنه. و از چهار نفري كه بوديم، سه نفر اصلا سر در نياوردند كه قضيه از چه قرار بود. با اينكه فرانسه را از من بهتر ميدانند.“(ص ٤٥)
”بعد رفتم سينما. كه عجب پناهگاهي است براي آدم غريبهاي كه نميداند كجا برود و نميتواند همين جوري توي كوچه ول بگردد. در همين محلهي لاتن. فيلمي بود از لهستان. مال آدمي معروف. كه اسمش يادم رفته. فرهنگ سينماييم ميلنگد.“(ص ٧٢)
جلال قبل تر از آنكه نظريات ماركوزه، آدورنو و هوركهايمر و ديگر فرانكفورتيها در فرانسه باب شود و شايد همزمان با آنها از كالايي شدن فرهنگ سخن گفته و ميتوان حتي اينگونه گمانه زني كرد كه نكند فرانكفورتيها ، انديشههاي جلال را به خود بسته باشند!(اين هم من باب هنر نزد ايرانيان است و بس!)
”كتاب جيبي، به تقليد از آمريكا، در اينجا هم باب شده. پس از جنگ دوم. و در اصل براي مصرف سربازان بوده. كه گرفته. و حالا در مصرف غير جنگي. چاپ اول هيچ كتابي جيبي نميشود. وقتي جيبي ميشود كه بازار مطمئن داشته باشد. كتاب در قطعهاي كلاسيك، نوعي تفنن استو هنر. اما جيبي كه شد، نوعي كالاست و ملزم به رعايت قوانين عرضه وتقاضا و بازار و تبليغ.“(ص۴۷)
جلال سيبل دشمني اش را نظام سياسي ليبرال دمكراسي سرمايهسالار غرب ميداند كه موجب استعمار ميشود و فرهنگ روزمره را به تبع آن و لاحق به آن ميداند. او در جواب گزارشي كه همراهش، جيم، از محاسن دمكراسي و حقوق شهروندي نوشته است، ميگويد:
”اين قمعمع بازي را بگذار كنار و راحت بنويس! و بعد هم دقت كن كه اينها ظواهر امور است. ظاهر دمكراسي. حق اصلي هر كس و هر چيز را كمپاني دزديده. در مطبوعات، در راديو، در انتخابات،...والخ. گفت: چه طور؟ گفتم: يك دوره درس خواندن ميخواهد. بهش برخورد كه: تو اصلا خشني!“(ص۶۴)
جلال، در چند جا از تمايل پيشيني و امتناع پسيني همقطاران خود در داخل شدن به برخي وجوه فرهنگ غربي ياد ميكند. اين را ميتوان به حساب فرهنگ دروني شده متمايز آسيايي گذاشت كه هنجارهايش، شخص را از برخي امور بازميدارد، بي آنكه شخص بخواهد:
”تنها عيب اين سفر، للگي حضرات همسفرهاست. و تا جايي كه دو بار و هر بار دو سه تاشان را برداشتهام و بردهام گردش كوچه «سن دنيس». كه بفرماييد. اين هم نجيبخانه شهر. و مسخره نيست؟ عاقبت للگي است ديگر. و عليا مخدرات، به وقاحت آراسته، دم درها ايستاده... يك بار فضل ربي(همراه پاكستانياش را ميگويد)، با آن چشمهاي درشت اهويي، چنان گريخت كه گمان كردم ماري نيشش زده. و تازه تا به كجا؟ به آن سمت خيابان. بهش ميگويم: چرا ميترسي؟ چرا در ميروي؟ بيجواب. فقط سرخ ميشود و خجالت، چشمهاي درشتش را پر ميكند.«جيم» هم كه خشكه مقدس بازي در مياورد. اما «كاريا ساوام» برمهاي، به حرف آمد كه : ميترسم جيبمان را بزنند!“(ص۹۹)
و در آخر، يك نمونه ايرانوفوبيك(!)، آن هم در قريب نيم قرن پيش!(آن وقتها كه اين همه بازي رسانهاي عليه ايران نبود..!)
” عمارتي زيبا كنار درياچه و باغچهاش، كه زيباتر از عمارت بود. و دخترك راهنما، كه از هر دو زيباتر. در تمام مدت نمايشگاه، من فقط دخترك را ميپاييدم. بيست و يكي دو سالي داشت. زبر و زرنگ و پر از ادا و زندگي. اما داد ميزد كه ازمان وحشت دراد. با فاصلهاي كه ميگرفت. يكي دو بار خواستم از نزديكتر ببينمش، كه گويا وحشت كرد. و چه به سرعت از جلوي غرفه ها ميگذشت...“(ص ۱۲۱)
بهر حال، شمهاي از آن چه در تقاطع فرهنگي جلال و فرنگ بود، در اينجا آمد. و اين من باب افزودن اشتياق شما براي خواندن كتاب بود. اما دوستان كتاب را از من نخواهند كه به گمانم ويتگنشتاين بود كه در جواب كسي كه از او كتابي به امانت خواست، گفته بود:«از من به امانت كتابي نخواه كه كتابخانه من از کتابهايي تشكيل شده است كه از ديگران به امانت گرفتهام!»