اخلاق چيست؟ جامعه اخلاقي چگونه جامعه اي است؟ آيا اخلاق مطلق است يا نسبي؟ ارزش هاي اخلاقي ذاتي هستند يا عرفي؟
اخلاق، جمع خلق است و خلق، آن حالتي است كه صفتي راسخ و ملكه را بيان كند. در علم اخلاق، سخن به درازاي تاريخ بشر دوپا، بسيار گفته شده است و هر كسي از ظن خود همراه اخلاق شده است. از آريستيپوس حكيم كه اخلاق را كاملا فردي و در راستاي منفعت فرد تعريف ميكرد و اپيكور كه اصالت را به لذت فرد ميداد، تا احساس گراياني چون استيونسون و آير، در پي هيوم، نسبيت كامل را در اخلاق ميپذيرند و جامعهگرايان به پيشقراولي دوركيم، اخلاق را تابع جامعه ميدانند و در اين مكتب هم نسبيت و اخلاق دست در دست همديگر دارند. جرمي بنتام و جان استوارت ميل، از منفعت عمومي سخن گفتهاند و اين سان، بسياري چون متفكران مكاتب اسلامي چون اشاعره و معتزله و فيلسوفاني چون نيچه، كانت، روسو و ديگران گفتهاند كه مجال طرحش نيست.
دكتر سروش در كتاب اخلاق خدايان، نظريهاي را با عنوان «زائد بودن عدالت» مطرح ميكند. برمبناي اين تئوري ، عدالت فضيلتي برتر يا جدا از ديگر فضايل نيست بلكه عين فضايل اخلاقي است. به عبارت ديگر علم اخلاق، بيان مشروح و بسط يافته يك فضيلت بيش نيست و آن فضيلت عدالت است كه سايه خود را بر خلقيات و گفتار و كردار و روابط فردي و جمعي افكنده است.
اين نوشتار هم بر آن است كه عدالت را در عكاسي، در لواي اخلاق عكاسي به تفسير بنشيند. چه در عكاسي، سخن گفتن از بايد و نبايد، حسن و قبح ذاتي و وظيفه و تكليف، چندان مرزهاي روشني ندارد. عكاس، واقعيت را ثبت ميكند. زمان را در يك لحظه و يك مكان خاص متوقف ميكند. عكس معنا را پس از گذشت ديرزماني هم –حتي بدون وجود عكاس- ميتواند منتقل كند. عكس در واقعگرايانه ترين حالت ممكنش، چيزي جز بازنمايي بخشي از واقعيت نيست و هيچگاه نميتواند داعيهي نمايندگي واقعيت را داشته باشد. بنابراين سخن گفتن از اخلاق عكاسي، راه به تخيل و پنداشتهاي خالق عكس ميبرد كه به دنبال واقعيت موجود است يا خلق واقعيتي از جنس نگاه خود.
رنه دكارت در بخش شكاكانهي تأملات خود، امكان برانگيخته شدن همهي تجربهها توسط يك جن فريبكار كوچك را بررسي ميكند: « فكر ميكنم همة آسمانها، هوا، زمين، رنگها، اشكال، اصوات، و همة اشياء بيروني كه ميبينيم، خيالات و فريبهايي هستند كه او در ما برانگيخته است ».
امروزه عكاسي، گاهي بدل به همان جن فريبكاري ميشود كه خيالات ما را از دنياي بيرون ميسازد. عكس معروفي در يك تظاهرات دانشجويي گرفته شده است كه ٤ مأمور، يك جوان دانشجو را با خود ميبرند. اين عكس از نزديك و با لنز وايدي حدود ١٥ گرفته شده است. اعوجاج و بزرگنمايي مأموران كه آنان را بدل به مرداني فيلنما كرده است كه جوان لاغر اندامي را به سوي جهنم ميبرند، هرگز در واقع چنين نبوده است. اين تنها، بخش از واقعيت را با شمايلي نه چندان واقعي، به ما نشان ميدهد.

اصولا استفاده از هر لنزي، به جز نرمال ٥٠، به نوعي دخالت در ساختار واقعيت است و شما به ندرت عكاسي را ميبيند كه در كيف دوربينش يك لنز نرمال ٥٠ داشته باشد! يعني به نوعي عكاسي با واقعيتسازي گره خورده است. اگر شماي عكاس، همان تصويري را نشان بدهي كه هر فرد ديگري ميبيند، گمان عامهي اهل هنر عكاسي بر اين است كه شاترچكاني بيهوده كردهاي و هنري در اين ميان خرج نشده است. و اين يعني عرف جماعت عكاسان كه اخلاق عكاسي را ميسازد. حال ممكن است اخلاق عكاسي حرفه اي به تعارض با اخلاق اجتماعي برسد. درست در همين نقطه، يعني عدالت. من و شماي مخاطب ميخواهيم واقعيت را از عكس در يابيم و عكاس ميخواهد آن واقعيتي را كه خودش دوست دارد، نشان دهد.
ژانري در عكاسي هست به عنوان عكاسي خلاق. در اين گونه عكاسي، هنر در برساختن معنا و ايجاد واقعيتي است كه خود عكاس آن را ميسازد. و تو با شناخت اين گونه، نميتواني گمان كني كه ديگر گونههاي عكاسي واقعيتي نيست كه خود عكاس آن را ساخته است. حتي اين واقعيتسازي را در عكاسي پرتره هم مي تواني مشاهده كني. كه اگر چنين نبود، كسي توي صف نميايستاد و هزينهاي چند ده برابر خرج نميكرد كه مثلا فرهاد فخرالديني از او عكس پرتره بگيرد. يعني يك واقعيت در دو عكس، دو تجلي متفاوت دارد و ميتوان گفت كه هر عكسي واقعيتي است كه عكاس ميسازد.
ويراستاري عكس هم تحريف ديگري بر امر وافع است كه گاه رخ ميدهد. شواهد زيادي داريم كه ويراستار فريبكار ميل زيادي به دروغ گفتن دارد. همة پيشفرضهايي كه عكسهاي خبري را صادق ميداند و منشأ تاريخي شناخت عكسها به عنوان سند معتبر بوده است، با اين فريبكاري برباد ميرود. عكاسي، در روزنامه و نشريات نقش سنتي برجستهاي داشته و شواهد و مدارك بهياد ماندني براي متن كنار خود فراهم كرده است؛ براي مثال، عكاسي جنگ خيلي بيشتر و بهتر از ديگر مطبوعات توانسته است هراسها، تلاشها، و رشادتها را انتقال دهد. جنگ ويتنام در حافظهي بسياري از آمريكاييها، مجموعهاي از تصاوير است كه بر رخدادهاي خاص دلالت ميكند؛ اين تصاوير در عين انتقال حس از دست رفتن زندگي، شكلي از خشونت را هم بازنمايي ميكند. تصوير مالكوم براون از اعتراض راهب بودايي، تصوير ادي آدام از افسر پليسي در سايگون كه مغز سرباز ويتگنگ را نشانه گرفته است، و البته تصوير فراموش ناشدني هوي كونگ اوت از دختري كه لباسش با (بمب) ناپالم سوخته بود و به سوي دوربين ميدويد. اثر اين تصاوير به وثوق استنادي آنها بر ابژة خويش بستگي دارد. اين تصاوير، بدون ارتباط علّي با رخدادهاي واقعي، چيزي بيش از تبليغات مصنوعي رسانهاي نبوده و تبديل به مدرك عيني واقعيت نميشود. خوانندگان نشريات و روزنامههايي كه اين تصاوير در آنها درج شده است، بهدرستي آنها را عكسي از واقعيت دانسته كه نمايي از رويدادهای واقعي را نشان ميدهد. به اين ترتيب، تفسير عكسهاي خبري بر اعتماد استوار بود: اعتماد به اين كه عكاس با مراجعه به ويراستار، به تحريف واقعيت نپرداخته است. حال، در عصر تاريكخانههاي الكترونيكي، نظارهگر آگاه يك تصوير بايد نسبت به منبع خبر شك داشته باشد يا حتي بپذيرد كه تعهدات پيشين عكاسي مبتني بر كليشههاي منسوخي بوده كه ديگر پذيرفتني نيست و دوربين هم ميتواند دروغ بگويد. بهبياني ديگر، سخن معرفي هست كه از امروز، عكاسي خبري مرده است.
در تعارض اخلاق اجتماعي و اخلاق عكاسي، راه كدام است و چاه كدام؟
نظريهپردازاني همچون ويليام ميچل بر اين باورند كه بهسوي دوران پساتصويرنگاري در حال حركتيم.(به نقل از نيگل واربرتون) تا خوانندگان عادي روزنامهها به اين موضوع پيببرند، مدتي طول ميكشد. شايد هم اين بخشي از قصه باشد. اما اين نگرش بدبينانه درست نيست. اين نگرش، بر اسطوره ماهيت عكاسي خبري و مدارك و شواهدي كه بهدست ميدهد و نسبت آن با مدارك و شواهدي كه پيش از اين بهدست ميداد مبتني است. خط خوشبينانهتري كه ميتوان پيشنهاد كرد مبتني بر اين نظر است كه فنآوريهاي جديد بايد تصويرنگاران و ويراستاران تصوير را نسبت به پيامدهاي اخلاقي رويههاي خود آگاهتر سازد. انقلاب الكترونيكي به جاي اعلام مرگ عكاسي خبري و بهويژه عكاسي خبري اخلاقي، ميتواند محرك و كاتاليزور خوبي براي حيات مجدد آن باشد.
شايد راه حل را هم بايد در اين معنا جست و جو كرد كه آگاهي عمومي از يك عرف عكاسي و پذيرفتن حرف غير واقع شنيدن از سوي مخاطب، بتواند راهگشا باشد. وقتي بداني كه طرف مقابلت، چندان هم صادق نيست، آن وقت ترازوي ذهنت را براي شناخت سره از ناسره بيشتر به كار خواهي انداخت و اين آگاهي عمومي را در شناخت عكس بالا خواهد برد. شايد اين دروغي كه عكاسها به مخاطبانشان ميگويند، آنقدرها هم نتوان بر حسن و قبح ذاتياش سخن راند. بايد پذيرفت ليوان عكاسي خلاق، نيمهي پري هم دارد...
فلسفهاخلاق، ويليام فرانكنا، مترجم هادى صادقى ، انتشارات موسسه فرهنگى طه،١٣۸۳
مقاله عكاسي خبري در عصر تاريكخانههاي الكترونيك، نيگل واربرتون ،مترجم اسماعيل يزدانپور
امير ارسلان، داستاني است كه كمتر كسي را ميتوان يافت كه نامي از آن نشنيده باشد. شهرت اين داستان عامهپسند موجب شده است كه برخي گمان كنند كه قدمتي به درازاي قرنها دارد و آن را در رديف رموز حمزه، فرامزنامه، بهمننامه، سامنامه خواجو و ديگر حكاياتي كه در قهوهخانهها نقل ميشده است، بپندارند. اما چنين نيست. اين شهرت در بين عوام، قدمتي بيش از صد و اندي سال ندارد. پديد آورنده اين حكايت شيرين، نقيبالممالك، نقال مخصوص ناصرالدينشاه قاجار بوده است. او چه بسيار شبها كه با ذهن خلاق خود، اين قصه را براي ناصرالدين شاه ميگفته كه خواب را برايش گوارا تر كند. نقل است كه آنقدر شاه را ازقصه خوش آمد كه نقيبالممالك در چند باري در سالهاي مختلف آن را براي شاه نقل ميكرد كه خواب زمستانياش سنگينتر شود. نوازندگاني چند هم براي افزودن ملاحت قصهگويي، به نواختن مشغول.

چون شبها نقيبالممالك به داستان سرايي مينشست، فخرالدوله، دختر شاه، پشت در نيمهباز اتاق خواجهسرايان جا ميگزيد و گفتههاي نقال باشي را مينوشت. و شاه را از اين كار خوش آمد و پرداخت داستان نقيبالممالك، مكتوب شد. اين اثر در واقع محصول تلاقي دو نوع روايت است: شفاهي و نوشتاري.
امير ارسلان رومي كه در داستان به فرنگ ميرود، در اصل ترك است و ميتوان ردپاي نسلش را در سلسله سلاجقه كه دير زماني بر ايران حكومت ميكردند، ديد. در افواه عامه، رسم بود كه عثمانيها و تركها را به سبب انتسابشان به امپراتوري رومشرقي در زماني، رومي ميخواندند. رومي خواندن مولانا نيز از همين معنا ناشي ميشود. البته كه لقب رومي نافي مسلمان بودن نيست، چنان كه امير ارسلان قصهي ما هم مسلمان است و به واسطهي ديدن عكس فرخلقا، دختر پادشاه فرنگ، عاشق او ميشود و راهي ديار فرنگ ميشود. اينجاست كه ارتباط بينفرهنگ اميرارسلان مسلمان و نصرانيان ديار فرنگ آغاز ميشود كه دختر نصراني دل از اميرارسلان برده است.
مرجع مستقيم داستان امير ارسلان، جنگهاي صليبي است. اولين دورهي اين جنگها در دورهي سلجوقيان، يعني از اواخر قرن يازدهم ميلادي آغاز شد و دو قرني به طول انجاميد. اما چيزي كه در داستان موجب ارتباط است عشقي است كه در فضاي گردوخاك گرفته جنگ، جوانه ميزند.
اما نكته جالب در داستان، فرهنگ و آداب مسلماني امير ارسلان است كه بازنمايي بخشي از فرهنگ قجري عامه در ان زمان بوده است. او با اينكه مسلمان است، چه شبها كه تا صبح به ميگساري مشغول است. يك شب كه اميرارسلان پس از آنكه از ديدار و بوس و كنار مخفيانه فرخلقا بازميگردد، خواجه طاووس و خواجه كاووس –دو پيرمرد مسلمان- را از خواب بيدار ميكند و پس از اداي فريضه، تا آفتاب به مي گساري مينشينند. صبح پس از اداي فريضه به خواب ميرود!
اينگونه پايبندي به اداي عبادات واجب، ياد آور رسم جوانان در دوره قجري است كه :«در اين دوران، هر شبي كه جوانان، پس از غروب آفتاب بيدرنگ نماز مغرب و عشاي خود را ميخواندند، اين امر نشان آن بود كه ميخواهند آن شب را در عيش و مستي به سر برند و به همين مناست پس از اداي نماز، خود را ميآراستند و به مجلس شراب و قمار و عيش و عشرت ميرفتند»(به نقل از دكترمحمد جعفر محجوب، مقدمهاي بر امير ارسلان، ص ٢٨).
يا دروغگويي مكرر اميرارسلان كه مثل چي و پشت سر هم، دروغ سوار اين و آن ميكند. و اين در قياس با انگارههاي ايران باستان كه فيالمثل دروغ را از ناپسندترين رفتارها ميدانستند، يا حتي در قياس با آموزههاي اسلام نخستين، نشان از دگرگوني و شايد تباهي فرهنگ عامه دارد.
آمدن چندباره مفاهيمي چون طالعبيني و سحر و جادو وجنبل در داستان، نشان از اهميت اين عناصر در بستر فرهنگ عامه دارد. از لحاظ سياسي هم ميتوان رقابت و خصومت بين شمس وزير و قمر وزير را نشانهاي از تعارضات بين وزراي عصر ناصري دانست.
فرنگ و اروپا در اين رمان حضور زندهاي دارد و اين از بديعترين ويژگيهاي اين رمان است. البته كه اروپا، اروپاي واقعي نيست، بلكه تصويري است افسانهاي از خلال عقايد ساختگي كه آنزمان به ايرانيان عرضه ميشده است(كريستف بالايي، پيدايش رمان فارسي).
قداست، گويي در دو سر قصه از اديان اسلام و مسيحيت رخت بر بسته است و بستر نمايشي براي صاحب منصبان حكومتي است. در آن هنگام كه رقيب عشقي براي اميرارسلان پيدا ميشود و فرخلقا را به عقد او در مياورند، اميرارسلان پس از رفتن ميهمانان، در كليسا حاضر ميشود و تصادفا به وسيله صليب جوانك داماد را ميكشد و سهوا خاج(صليب) كليسا را ميدزدد، ناراحتي فرخلقا تنها منباب ناراحتي پدرش و درباريان است و دردسرهاي در پي آن و نه بياحترامي به صليب. امير ارسلان نيز وضع مشابهي دارد. چنان كه پيش از اين از ميزان عدم وابستگي او به آداب ديني سخن رفت.
چنان كه كريستف بالايي هم اشاره ميكند، زمان در داستان اساسا مبهم است و اين مايهي نوآوري در تصور زماني است. بسياري از مكانها مبهم و شايد تخيلي اند و اين هنر نقيبالممالك است كه به گونهاي روايت ميكند كه با اينهمه ابهام، باز هم مخاطب، پاي قصهگويي اش مينشيند.
سخن بسيار ميتوان از اين حكايت عاميانه گفت و براي مداقه در آن نبايد سرسري گذر كرد، اما بضاعت اين وبگاه ، براي آنكه خوانده شود، بيش از اين نيست و اين هم از مضرات تكنولوژي است ديگر. چارچوب علم را تعيين ميكند!
منابع:
"بر اجاقي طمع شعله نميبندم
خردك شرري هست هنوز؟
مانده خاكستر سردي جايي؟" م. امید
خاكستر سبز(١٣٧٢)
نويسنده و كارگردان: ابراهيم حاتمي كيا
فيلمبردار: لاتسوكراتس
تدوين : حسين زندباف
طراح صحنه : توماس بركا
صدابردارى: محسن روشن
موسيقى: پل هرتل
جلوه هاى ويژه : ماريان پولاوويچ
بازيگران : آتيلا پسياني، زلاتا پلاشكوا، باربارا بوبولوا،
اصغر نقي زاده، بيسرا مينوويچ
خلاصه داستان: هادي براي تحقيق درباره فيلم جديدش كه ماجراي آن در بوسني مي گذرد با دوربين ويديويي عازم آن كشور مي شود. عكاسي به نام عزيز از خود يك نوار صوت به جا گذاشته و وصيت كرده كه هادي به دنبال دختري به نام فاطمه بگردد كه عكسش در اختيار هادي قرار گرفته و پس از ملاقات با او نيمه پلاكش را از او بگيرد. هادي در طول سفر با حنيفه آشنا مي شود كه اهل بوسني است و زبان فارسي مي داند. حنيفه هادي را براي عبور از مرز كرواسي ياري مي دهد و با او براي يافتن فاطمه كوشش مي كند. هادي در مي يابد كه عزيزقصد داشته با فاطمه ازدواج كند و او را به ايران بياورد. اصغر دوست مشترك هادي و عزيز ماجراي عزيز و فاطمه را فراموش شده مي داند و از هادي مي خواهد از پيگيري ماجرا دست بردارد. هادي كه همچنان در قصد خود مصمم است توسط نيروهاي كرواسي دستگير و مجبور به خروج از اين كشور مي شود. هادي و اصغر و حنيفه در بوسني به جبهه نبرد با صرب ها مي روند. هادي مجروح و با چشمان آسيب ديده به پشت جبهه منتقل مي شود. او خانه فاطمه را كه بر اثر انفجار نابود شده مي يابد و سپس به بيمارستان اعزام مي شود. فاطمه در درمانگاه ، نيمه پلاك عزيز را كه از دست هادي به زمين افتاده پيدا مي كند اما نشاني از او نمي يابد....
خاكستر سبز، فيلمي است كه ميخواهد فضاي ارتباط با فرهنگي ديگر را در آغوش بكشد. آن زماني كه اين فيلم روي پردههاي سينما بود، من هنوز ده سالم نشده بود و طبعا نرفتم به سينما كه فيلم را ببينم. اما آنچه در زير گرد و خاكهاي حافظهام از اين فيلم مانده بود، چيزي بود كه بعدها در رسانه ملي خودمان، تحت عنوان سريال پخش شد. به نظرم ميرسد خاكستر سبز ميتوانست بيش از اينها ارج و قربي در ميان سينماييها داشته باشد اگر فيالمثل آن را كس ديگري غير از حاتميكيا و با بودجهاي غير از بودجه دولتي ميساخت. اين فيلم با جسارتش در روايت غير خطي و خروج از قالب كلاسيك نشان داد كه حاتميكيا به دنبال تجربههاي متفاوتي است.
عشق به فاطيما، مضمون اصلي فيلم است كه بر خاكستر بازمانده از جنگ بوسني روايت ميشود. حاتميكيا بعدها در مصاحبههايش- شايد براي فرار از برچسب راوي عشق مبتذل- گفت كه “آن مقام بوسنيايي هم فهميد كه فاطيما مظهر بوسني است و من با اين روايت ميخواهم بگويم كه من ايراني به تو بوسنيايي عشق ميورزم. آن وقت بعضي ها...”
اما باز هم حاتميكيا آماج حملههاي برخي دوستانش كه گويا اصلا مفهوم عشق زميني را بر نميتابيدند، آماج حملههاي قلمي و كلامي قرار گرفت. همه ميگفتند كه وا اسلاما كه عشق زميني!!! تو گويي كه كار كارگردان اين است كه مدام آرمانشهر بسازد و دم از ملكوت بزند. اصلا كجا آمده است كه در آرمانشهر عشق زميني نبايد باشد كه عرفا گفتهاند ”المجاز، قنطرة الي الحقيفه“!
شايد پس شنيدن مصاحبههاي حاتمي كيا فيلم را بتوان همانطوري فهميد كه او روايت ميكند، اما اين معنا كه زبان نمادين فيلم، پايش ميلنگد و تا حدي نارس و نپخته است، قابل كتمان نيست.
حاتمي كيا قبل از اين فيلم، ديدهبان و مهاجر و كرخه را ساخته بود . به نوعي با ساختار جنگي گره خورده بود. او براي روايت عشق هم فضايي جنگ زده را برميگزيند كه با آن تعلق خاطر دارد.
وجه قالب سينما، زبان تصوير است و نماد در قالب تصوير است كه جان ميگيرد نه كلام و مصاحبه! وقايعي نظير پارهكردن عكس فاطيما، به زبان سمبليك چه معنايي ميتواند داشته باشد؟!
خيليها گفتند كه اصلا چرا هادي(آتيلا پسياني)، بايد در نماز، دستانش عرق كند، آن هم به خاطر فاطيما؟
خيليجاها در فيلم، معنا تنها از طريق تبادل نگاه رد و بدل ميشود. این همان ارتباط غیر کلامی است بين عزيز و فاطيما. بين هادي و فاطيما. بين مادر فاطيما و عزيز كه بي آنكه سخني از او بشنود، آنقدر به او مطمئن ميشود كه از او مي خواهد دخترش را به ايران ببرد. انگار حاتمي كيا در هنگام ساختن فيلم هم ميدانست كه در مورد فيلم او چه خواهند گفت و خيلي جاها مي توان ردپايي از شخصيت حاتميكيا را در هادي ديد. تو گويي دارد خودش را روايت ميكند.
عشق، يكي از عناصر اصلي هويت است(عاملي، ١٣٨٦) و حالا همين عنصر شالودهاي هويت، در ارتباطي بينفرهنگي ميخواهد دو هويت را با هم گره بزند و با همهي كاستي هايش در نظر من موفق است. هادي با چهرهاي نه چندان مظهر جمال الهي، دل در گرو فاطيما مينهد. فاطيما، دختري زيباي بوسنيايي كه چهرهاش معصوميتش را جار ميزند و نمادي از مظلوميت بوسني است. و اين ياد آور حكايت سلاخي است كه ميگريست. او دل به قناري كوچكي باخته بود...
من خاكستر سبز را دوست دارم اگر چه جذابيت داستاني يك ملودرام عاشقانه را نداشت. اما من عشق هادي را باور ميكنم. حتي اگر دستانش در نماز عرق كند. حتي اگر عشقش بوي خالص ملكوت ندهد.... حاتميكيا در گره زدن هويت دو ملت، چاشني عشق را برگزيد كه از عناصر اصلي هويت است. اما نبايد از حاتميكيا، آن فيلمساز تجربي كه كارش را با فيلمبرداري روايت فتح آغاز كرده و هنوز يك دهه از عمر تجربهاش نگذشته بود، انتظار خلق اثري محيرالعقول داشت... طمع شعله نباید بست. من به همین خاکستر سرد هم قانعم!
سفر فرنگ از جلال آل احمد
اين كتاب را به خلاف آمد عادت كتابهاي جلال، انتشارات كتاب سيامك چاپ كرده است. دوستاني كه احيانا منتظر معرفي كتابي از انتشارات sage يا Rutledge بودهاند،از تير به سنگ خوردهشان، تعذير معروض دارم! البته انتشارات كتاب سيامك هم پر بدك نيست! نبايد محصولات وطني را دست كم گرفت! شنيدهاي آن شعار معروف را كه «ايراني، ايراني مصرف كن!»
اين كتاب يادداشتهاي روزانه جلال است كه سفري ٤ ماهه به فرانسه و سوييس را شامل ميشود. البته اين نوشتهها تنها چهل روز از اين سفر را روايت مي كند و الباقي آن در دست نيست. اين سفري بوده كه جلال زير علم يونسكو به فرنگ رفته است تا ببيند و تدبري كند در تعليم و تعلم فرنگستان و جنبههاي مفيد فايدهاش را بگيرد و بياورد كه اينجا از رويش مشق بنويسند!
در ابتدا مي خواستم سفر آمريكاي جلال را در پرداختي بين فرهنگي روايت كنم كه دم دست نبود و دل و دماغ عاريه گرفتنش از كتابخانه هم فراهم نبود، فلذا به داشتهها بسنده كردم و بر نداشتهها افسوس نخوردم كه«گر نبود مشربه از زر ناب..الخ»!
جلال اين قمار كلاني را كه به نامش افتاده، را اين ميداند كه پيش خودشان گفتهاند« تا تو نباشي و حتي در عرض چهار ماه با آن فرياد توي چاهت موي دماغ نشوي.» اما خودش در ادامه ميگويد شايد اين هم از آن ‹خود را از قضا برتر بينيها› باشد!
ديدار جلال و جمالزاده در ژنو، از نكات برجستهي غير بينفرهنگي کتاب است، كه خواندنش را دلچسبتر ميكند. اين ديدار پس از آن نقد تند جمالزاده به مدير مدرسه و جواب گزندهي جلال صورت گرفته بود كه شايد به نوعي استمالت جلال از پيرمرد بود.
بماند. حاشيه را بس كنم و متن را دريابم!
سفر فرنگ جلال را نه در فرهنگ فرنگ بل در تقابل با آن تصوير ميكند و جاي جاي كتاب ردپايي از ديدگاه خصمانه جلال به فرهنگ غرب به چشم ميخورد. هنوز پايش را از هواپيما به زمين فرنگ نگذاشته، سپر ستيزش را برگرفته. چند نمونه از بدبيني و خصم انگاري جلال در مقابل فرهنگ فرنگ را اينجا ميآورم:
”به هر صورت الان در راه آتنايم. مهماندار خبر كرد. گمان ميكنم به وقت پاريس، يازده برسيم. و اين، خوب وقتي است تا جا و مكان پيدا كنم. لابد اين جوانك، حافظي، هم سربارمان خواهد شد. كه در هواپيما آشنا شديم. برادر شوهر دخترعموي عيال. كه دارد ميرود پاريس «آرشيتكتور» بخواند. ماده خام ديگري براي كارخانه غربزده ساختن. از دو سه جملهاي كه رد وبدل كرديم، ميگويم. از معماري ولايت، هيچ چيز نميداند. فردا است كه صدتا عمارت، به اسم خانه، و به صورت ويترين مغازه، در تهران، خواهيم داشت. و امضاي اين حضرت، زير طرح و نقشهاش.“(ص ١٩)
”اينهتلهاي كوفتي پاريس هم، با پول نفت الجزاير، عجب دارند نونوار ميشوند!“(ص ٢٤)
”ديگر اينكه حضرات هموطنان، بدجوري موي دماغ شدهاند. هر كافهاي كه مينشيني، يكي ميرسد و سلام. و سر شما، سر شير و دمبتان همچين و الخ. لابد انتظار قهوهاي يا نوشيدني. بدتر از كافه فردوس. بايد دانگي را اينجا هم باب كرد. گر چه براي خود فرنگيجماعت باب هست.هنوز نرسيده، گدابازي فرنگي را دارم تمرين ميكنم.“(ص ٣٠)
”قصر را كه ميگشتيم، برايشان گفتم كه تمام عمارت به اين بزرگي، خلا و آبريز نداشته. تعجب كردند. خيال كردند شوخي ميكنم.... به همين علت، اين همه عطر مصرف ميكردهاند... و تو خودت از آن ور آمريكا آمدهاي، همه اصلاحات تمدن آور را، در سراسر دنيا با خلاي لگني شروع كرده باشي و...الخ. اصلا چرا يكي نميآيد داستان خلا را بنويسد ... يك تز دكتراي حسابي است. بايد يكي را گير بياورم و حاليش كنم كه اينكار به عواقبش ميارزد“(٧٨) (اين .. ها را من باب سانسور گذاشتهام در اين دنياي آزادي بيان و فبشر عباد!)
جلال در جاهايي، تو گويي خودش با اين فرهنگي كه اين همه تف و لعنش ميكند، ظاهرا همسان ميشود، اما اگر لابلاي متون را بخواني، در مييابي كه دلش جاي ديگر است وعيش برايش مهنا نميشود:
”چشم، چشم را نميديد. و نور بنفش و قرمز و تپيديم گوشهاي. و يارو سه تا شراب گذاشت روي ميز. كه «جيم»، جيم شد. و من و آزرم، جورش را كشيديم. به تماشاي رقص جوانها و سرو صداشان را تحمل كردن. نيم ساعت هم دوام نياورديم. و حساب؟ بيست و دو فرانك.“(ص ٢٦)
اين سينما رفتنهاي جلال هم در پاريس حكايتي است! دمش را بگيري، سرش را توي سينما ميكند. تفريح روزمرهي جلال در پاريس. لا اقل هر دو سه روز يك بار، يك سينمايي ميرفته. فيلمهايي از بونوئل، برگمان، وايدا و خيلي ديگر را نام ميبرد كه رفتيم. شايد فرهنگ نهتوي غرب را در سينما جستجو ميكند. البته در اينجا ناگزيرم از اينكه حتما علتي روشنفكرانه و در خور براي اين امر بيابيم! اما به گمان من، جلال، سينما را براي دل خودش ميرفته و هيچ ديدگاه فيلسوفانهاي پشت آن نبوده است. فقط ميخواسته كه فيلمي خوب ببيند. اما به هر حال جلال سينما ميرفته، آن هم با همقطاراني كه از فيلم، هيچ نميفهميدند و اين مورد بحث ما و اشاره قلم خودش در كتاب است:
”بعد گفتم برويم سينما.با امكاناتي كه من دارم، تنها چيزي از پاريس كه برايم ديدني است و در تهران بهم نميرسد، فيلمهاي خوب است. و رفتيم هيروشيما عشق من از آلن رنه. و از چهار نفري كه بوديم، سه نفر اصلا سر در نياوردند كه قضيه از چه قرار بود. با اينكه فرانسه را از من بهتر ميدانند.“(ص ٤٥)
”بعد رفتم سينما. كه عجب پناهگاهي است براي آدم غريبهاي كه نميداند كجا برود و نميتواند همين جوري توي كوچه ول بگردد. در همين محلهي لاتن. فيلمي بود از لهستان. مال آدمي معروف. كه اسمش يادم رفته. فرهنگ سينماييم ميلنگد.“(ص ٧٢)
جلال قبل تر از آنكه نظريات ماركوزه، آدورنو و هوركهايمر و ديگر فرانكفورتيها در فرانسه باب شود و شايد همزمان با آنها از كالايي شدن فرهنگ سخن گفته و ميتوان حتي اينگونه گمانه زني كرد كه نكند فرانكفورتيها ، انديشههاي جلال را به خود بسته باشند!(اين هم من باب هنر نزد ايرانيان است و بس!)
”كتاب جيبي، به تقليد از آمريكا، در اينجا هم باب شده. پس از جنگ دوم. و در اصل براي مصرف سربازان بوده. كه گرفته. و حالا در مصرف غير جنگي. چاپ اول هيچ كتابي جيبي نميشود. وقتي جيبي ميشود كه بازار مطمئن داشته باشد. كتاب در قطعهاي كلاسيك، نوعي تفنن استو هنر. اما جيبي كه شد، نوعي كالاست و ملزم به رعايت قوانين عرضه وتقاضا و بازار و تبليغ.“(ص۴۷)
جلال سيبل دشمني اش را نظام سياسي ليبرال دمكراسي سرمايهسالار غرب ميداند كه موجب استعمار ميشود و فرهنگ روزمره را به تبع آن و لاحق به آن ميداند. او در جواب گزارشي كه همراهش، جيم، از محاسن دمكراسي و حقوق شهروندي نوشته است، ميگويد:
”اين قمعمع بازي را بگذار كنار و راحت بنويس! و بعد هم دقت كن كه اينها ظواهر امور است. ظاهر دمكراسي. حق اصلي هر كس و هر چيز را كمپاني دزديده. در مطبوعات، در راديو، در انتخابات،...والخ. گفت: چه طور؟ گفتم: يك دوره درس خواندن ميخواهد. بهش برخورد كه: تو اصلا خشني!“(ص۶۴)
جلال، در چند جا از تمايل پيشيني و امتناع پسيني همقطاران خود در داخل شدن به برخي وجوه فرهنگ غربي ياد ميكند. اين را ميتوان به حساب فرهنگ دروني شده متمايز آسيايي گذاشت كه هنجارهايش، شخص را از برخي امور بازميدارد، بي آنكه شخص بخواهد:
”تنها عيب اين سفر، للگي حضرات همسفرهاست. و تا جايي كه دو بار و هر بار دو سه تاشان را برداشتهام و بردهام گردش كوچه «سن دنيس». كه بفرماييد. اين هم نجيبخانه شهر. و مسخره نيست؟ عاقبت للگي است ديگر. و عليا مخدرات، به وقاحت آراسته، دم درها ايستاده... يك بار فضل ربي(همراه پاكستانياش را ميگويد)، با آن چشمهاي درشت اهويي، چنان گريخت كه گمان كردم ماري نيشش زده. و تازه تا به كجا؟ به آن سمت خيابان. بهش ميگويم: چرا ميترسي؟ چرا در ميروي؟ بيجواب. فقط سرخ ميشود و خجالت، چشمهاي درشتش را پر ميكند.«جيم» هم كه خشكه مقدس بازي در مياورد. اما «كاريا ساوام» برمهاي، به حرف آمد كه : ميترسم جيبمان را بزنند!“(ص۹۹)
و در آخر، يك نمونه ايرانوفوبيك(!)، آن هم در قريب نيم قرن پيش!(آن وقتها كه اين همه بازي رسانهاي عليه ايران نبود..!)
” عمارتي زيبا كنار درياچه و باغچهاش، كه زيباتر از عمارت بود. و دخترك راهنما، كه از هر دو زيباتر. در تمام مدت نمايشگاه، من فقط دخترك را ميپاييدم. بيست و يكي دو سالي داشت. زبر و زرنگ و پر از ادا و زندگي. اما داد ميزد كه ازمان وحشت دراد. با فاصلهاي كه ميگرفت. يكي دو بار خواستم از نزديكتر ببينمش، كه گويا وحشت كرد. و چه به سرعت از جلوي غرفه ها ميگذشت...“(ص ۱۲۱)
بهر حال، شمهاي از آن چه در تقاطع فرهنگي جلال و فرنگ بود، در اينجا آمد. و اين من باب افزودن اشتياق شما براي خواندن كتاب بود. اما دوستان كتاب را از من نخواهند كه به گمانم ويتگنشتاين بود كه در جواب كسي كه از او كتابي به امانت خواست، گفته بود:«از من به امانت كتابي نخواه كه كتابخانه من از کتابهايي تشكيل شده است كه از ديگران به امانت گرفتهام!»